
رفتی از این آغوش راحت و باز منم تنها وخاموش چراغم
چه بی اعتنا رفتی هه نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که می دونستی وجود تو ترک دردهاست
تو می دونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی آروم ، آروم زیر بارون ، داغون ، قدم می زنم و تو هم شادی با اون یاروت
سر پا گوش بودم وقتی که تو داشتی حرفی !
حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی
باشه منم میزارم رگ این گردن
که رفتم و دیگه پیشت بر نمی گردم
ولی روزی رو می بینم که یارت سیر از تو و
یکی دیگه از کنارت میره
به هر دستی که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست ، بازی زمونست
اون می خواد که دل تو با حرفاش خام شه
صبر کن بذار یکمی یخهاش آب شه
وقتی می فهمی چه کسی پشت و رو بنده ؟
که به احساست بزنه یه مشت کوبنده ...!
چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم
کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که حی می گفتی تا تهه خط باهام هستی
چرا رفتی و با درد ، دست و پاهام و بستی
چرا هان ؟ به خدا تا به من حرفی نزنی نمی رم
تو چرا واقعاً رفتی لاقل یه چیزی بگو
بگو دوست نداشتم بگواز خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی قصدت از اول این بود که با من نمونی
حرف بزن تو که این قدر نامرد نبودی
چی می گم دیگه اون نیست پیشم
چشم تو این امتحانم بیست می شم
ولی چرا از سنگ قلبا در این شهر تاریک
اسیر کابوسم تو یلدا ترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس می کنه
و می بینم یکی دیگه تنت رو لمس می کنه ...!
داره تنم می لرزه واسه ادامه ی خوابم حتی قلم می ترسه
ختم کلام رفتی از این آغوش راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم ...
نوشته شده توسط 1 روزي بود بهروز!ما الان بدروز در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت
![]()
شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش
در میان بود به هنگام وداع
گفتگویی به سکوت و به نگاه
دیده ی عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای نگاه
عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت،
عاشق تشنه لب بوسه طلب
هم چنان شرح تمنا می گفت
سینه بر سینه ی معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر
ناز می کرد،ولی راضی بود!
اولین بوسه ی جان پرور عشق
لذت انگیزتر از شهد و شراب
لاجرم تشنه ی صحرای فراق
به یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسه ی دوم که رسید،
دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید
بوسه را بر لب معشوق گذاشت!
نوشته شده توسط 1 روزي بود بهروز!ما الان بدروز در یکشنبه دهم مهر 1390 ساعت 4:26 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
بگذريم
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY